سلام دوست خوبم به فصل داستان های شب کیریسمس خوش آمدی

باب اسفنجی سر صبح از خواب بلند شد و بعد تقویم را نگاه کرد با خشحالی به پاتریک زنگ زد پاتریک برداشت تلفن رو و باب اسفنجی گفت امروز کریسمس بعد هر دوتاشون رفتند و همه ی شهر را تزعین کردند و بعد باب اسفنجی رفت و با ماشین کولوچه بری شو سوار شد و برای مردم شهر کولوچه برد

واین بود اولین داستان شب کیریسمس.

/ 0 نظر / 37 بازدید